تبليغاتX
روز اول

روز اول

حیاط خلوت ذهن ما

ماهها بود که دست و دلم به نوشتن نمیرفت اگر بخواهم بهانه بیاورم حتما میگویم مشغله های زندگی و روزمرگی مانعم بود اما خودم که با خودم تعارف ندارم  دلیل اصلی من بودم که نمینوشتم اما این چند وقت که در پادگان وسط بیابان دوره آموزشی خدمت را میگذراندم هوای نوشتن به سرم زد دلم میخواست از خاطراتم بگویم از روزهایی که به سختی شب میشد و همه در انتظار بودیم در انتظار رهایی از قفسی که در آن احساس میکردیم محبوسیم روزهای اول بغض گلوی همه را میفشرد و دم غروب وقتی به خورشیدی که پشت شیر کوه طلایی شده بود نگاه میکردیم ادم دلش میخواست های های گریه کند انسان موجود عجیبیست سریع دچار روزمرگی و تکرار و عادت میشود و زود دلش برای چیزهایی تنگ میشود که روزی در چشمش خار بود وقتی برگشتم همه چیز برایم رنگ و معنای دیگری داشت دیدن رفتگر که صبح زود برگها را ار زیر پای عابران جمع میکند براین کلی معنا دارد بوی زندگی میدهد بوی حیات میدهد با کمال ناباوری حتی دل آدم برای پادگان و آن دوستهای کله کچل تنگ میشود این است دیگر انسان اگر فراموشکار نبود که به او انسان نمیگفتند ....عید همگی شما دوستان خوبم هم مبارک
+ نوشته شده در  شنبه 28 اسفند1389ساعت 2:56  توسط مهران  | 

این کوچه دیگر لیلی ندارد...

چند سالی بود که از آن کوچه رد نشده بودم کوچه ای که همه اهل محل با نشانی اش آشنا بودند نامش کوچه تنهایی بود  سرنوشت همه یکجوری به آن کوچه پیوند مبخورد حتی آنانکه هیچوقت گذارشان از آن کوچه نیفتاده بود بالجبار یکبار هم که شده از آن گذشته بودند قدمهایم را به آرامی روی برگهای زرد باران خورده  خانه لیلی که شاخه های بهار نارنجش همیشه از لب دیوار آویزان بود میگذاشتم نمیدانم چه شد تا پشت در خانشان رسیدم بغضم گرفت نمیدانم شاید از سوت و کوری کوچه بود کوچه ای که زمانی پر از های و هوی بود و همه این های و هویها به خاطر خانه لیلی بود که خانه آخر کوچه تنهایی بود در خانشان پر از پارچه و شمع بود هر کس که کارش به کوچه تنهایی می افتاد خانه آخر امیدش خانه لیلی بود یک محل بود و یک لیلی سکوت کوچه دیوانه کننده بود هنوز هم جای شمعها روی پله های خانشان بود و دستمالهای گره خورده ای که منتظر دست گره گشای لیلی بودند باران نم نم میبارید و تن کوچه تنهایی را تازه تر میکرد دلم نمیخواست برگردم اما حال و هوای سوت و کور کوچه خبر میداد که انگار سالهاست لیلی این کوچه را ترک کرده کاش میدانستم کجا رفته ولی با خود گفتم لیلی به جز کوچه تنهایی کوچه دیگری نمیشناشد رفتگر کوچه که پیرمردی بود با صدای لرزان جوابم را داد آری لیلی برای همیشه کوچه تنهایی را ترک کرده و دیگر خانه آخر هیچ لیلی ای ندارد...

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 آبان1389ساعت 1:23  توسط مهران  | 

به نام خدا

سلام و باز هم سلام سلام به شما دوستان کم تعداد ولی بسیار با ارزشم دوستانی که هیچوقت ظاهر هم را ندیدیم اما از درون هم شاید بیش از دیگران با خبر شدیم روز اولی که این وبلاگ را ساختم با خودم عهد کرده بودم که همواره بنویسم نه به رسم زنده بودن نه به رسم عادت دلم میخواست تمام آنچه را میخواهم بنویسم اما نشد.......مدتی است که متاهل شده ام اگر بخواهم خودم را گول بزنم و توجیه تراشی کنم ازدواج بهانه خوبی است اما اینطور نبود چون همسری دارم بهتر از برگ درخت ....بگذریم حال احوالتان چطور است چرخ گردون به کام است یا نه؟ دلم میخواست طنزی پیرامون مراسم عقد کنانم برایتان بنویسم اما چندیست که غم عزیزی از دنیا رفته و مشکلات مجال لبخند نمیدهند تا بر لبان زیبایتان شاید لحظه ای گل خنده بنشانم به هر حال سر بزنید خوشحال میشوم به زودی بر میگردم

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 مهر1389ساعت 23:46  توسط مهران  | 

نوستالژی تابستانه

 همیشه خاطره های شیرینی از ماه خرداد دارم خرداد ماه برای من یک نوستالژی تمام عیار است خرداد یعنی فصل انتظار برای پایان امتحانات و رسیدن یک عالمه بی کاری و تفریحح! انتظاری احمقانه اما لذت بخش شاید خرداد ماه نمای خوبی از کل زندگی باشد منظورم را که متوجه هستید کل زندگی را میتوان به این ماه شباهت داد انتظار برای پایان یک سختی و درد و شروع برای یک فردای جدید اینطوری است که مرگ هم زیبا میشود! چون فردایی را نوید میدهد که دیگر درد و رنجی نیست راستی اصلا چرا دارم اینها را میگویم مثل اینکه دل خیلی پری دارم آخر میدانید دردهایی دارم از جنس ناگفتنیها یعنی باید من باشی تا آنرا لمس کنی اینجور مواقع آخر آدم چطور میتواند نفس بکشد چه برسد به اینکه حرف بزنی پس تصمیم گرفتم بنویسم که شاید ساده تر از گفتن است وقتی میبینی برایند تمام بردارهای خوب و بد زندگی ات به تو ختم میشود به تویی که هنوز در معنا کردن خودت لکنت داری چه میتوانی بگویی؟ هرچه هم بگویی میشود گله و شکوه ولی باید غر غر کرد!به قول قدیمیها اگر نکنی غمباد میکنی!!پس بگذار ما هم به رسم زنده بودنمان های و هویی کنیم تا بدانید سید مهران هنوز به لطف ازلی زنده است راستی داشتم از خرداد ماه میگفتم آقا و خانومی که شما باشید بچه که بودیم امتحانات خرداد ماه را که میدادیم عشق دنیا بود! یک دستگاه بازی داشتم معروف به نام شرکت سازنده اش "سگا" عشقمان این بود که برویم فیلم جدید! برایش بگیریم  با پسر آقای سودمند همسایه مان شب و روزمان را در فانتزیهای 16 بیتی!(1) میگذراندیم خیالمان از هفت دولت آزاد بود گور بابای سیاست و پول و اقتصاد و عقده های پدر کشی! و مارکسیسم و سوسیالیسم و لیبرالیسم! شبمان در امید فردایی روز میشد که باز همدیگر را ببینیم و این باز همدیگر را دیدنها چقدر میچسبید چقدر هر روز تازه بود بعده ها هم یعنی تقریبا 14 ,15 سال بعدش! از دیدن کسی که عاشقش شده بودم لذت میبردم ولی خب او این لذت را قطع کرد! چون میخواست منطقی به زندگی نگاه کند! ای بابا ببخشید ما دوباره وارد جاده خاکیهای ذهنمان شدیم چه گرد و خاکی هم لامذهب دارد!داشتم میگفتم که شبها به انتظار فردایی دوباره میخوابیدیم یادش بخیر من و محمد همین پسر همسایه مان را میگویم با دوچرخه مان کجاها که نمیرفتیم ظهر که بر میگشنیم آنقدر آفتاب مرداد ماه به سر و کله مان خرده بود که به قول مادرم "بچه مثل پول قرمز  شدی!" خوابیدن در یک ظهر تابستانی جلوی باد کولر آبی قدیمی که تمام آروزیش خنک کردن اهالی خانه بود! و دیدن بازی آفتاب از پشت حصیر افتاده روی پنجره های قدی هال و دیدن مادر مشغول پهن کردن رختهای شسته شده روی بند خردن خربزه و گرمک بعد از ناهار بهترین تصویرهای زندگی ام است تصویرهایی که شرط میبندم موقع خلاصی از این زندگی جلوی چشمانم خواهد آمد!عصرها با شلنگ حیاط مان را آب میپاشیدم و مادر روی ایوان زیر اندازی پهن میکرد بابا بزرگ رادیویش را روشن میکرد و منتظر زمان اذان بود تا همانجا نمازش را بخواند و من و داداشی هم که بعدها یک خواهر کوچک به جمعمان اضافه شد مشغول بالا رفتن از سر و کله همدیگر و منتظر آمدن پدر و خوردن شام و یک فردای دیگر ....اگر دلیلی برای زنده بودن باشد همین نوستالژیهای تابستانه است و بس....


--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن(1):منظور از 16 بیتی نوع پردازشگرهای آن زمان بود که امروزه منقرض شده اند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 اردیبهشت1389ساعت 1:6  توسط مهران  | 

قانون زنبورها

سالهای سال بود که زنبورهای باغ انگور مادربزرگ را میدیدم وقتی کودک بودم از آنها میترسیدم و فرار میکردم بزرگتر که شدم به دشمن درجه یک آنها تبدیل شدم چون درست موقع لذت شیرینی انگور سر میرسیدند و مزاحم میشدند و من هم  هر چه دستم بود آنها را یا دور میکردم و یا میکشتم اما طولی نمی کشید که باز سر و کلشان پیدا میشد و باز همان کار را تکرار میکردم و کلی بد و بیراه نصیب زنبورها میکردم و در آرزویم دنبال باغ انگری بدون زنبور میگشتم ... چه احمقانه انسانوار پی بی نظمی در طبیعت میگشتم چه دلخوشانه با تکه چوبی به جنگ قانون طبیعت میرفتم حتما زنبورها کلی در دلشان به من خندیده بودند  خطاب به زنبورها گفتم شما و اجدادتان هزارن سال نه ببخشید میلیونها سال کارگری ملکتان را کردید و در آخر ملکه تنها یکی از شما را برمیگزیند آن هم فقط برای تولید مثل و این مزدوج بودن فقط چند دقیقه طول ندارد و بعد از آن میمری عین تمام زنبورهای دیگر انگار نه انگار که تو "برگزیده" ملکه بوده ای ببینم این دردناک نیست؟ اما زنبورها کار خودشان را میکردند صدا زدم اینجا کسی "زبان انسان" میفهمد؟ در چشمهای کوچکشان یک چیز را فقط میشد دید و آن هم تصویر دانه های انگر بود ...دلم برایشان میسوخت که اینطور برای "هیچ" زحمت میکشند و آخر همگی قربانی ملکه ای میشوند که شاید هیچوقت او را نبینند و این داستان باز هم ادامه دارد از "دید انسانیم" این غم انگیزترین تراژدی تاریخ بود که پیش چشمانم رقم میخورد اما چرا زنبورها چیزی نمیگفتند چه سری بود که میلیونها سال این کار را تکرار کرده اند ؟میان باغ دراز کشیدم و حرکت زنبورها را زیر نوری که از لا به لای درختان  تابیده میشد از" پشت عینکم که در باغ شکسته شده بود" مشاهده میکردم پیش خودم گفتم اگر جای زنبورها بودم هیچوقت این همه تلاش نمیکردم چون شانسم از میان این همه زنبور برای رسیدن به ملکه خیلی کم بود و تازه وصال با ملکه هم  اینقدر ناچیز است که به رسیدنش نمی ارزد نمیدانم شاید از ملکه هم بی زار میشدم که چرا اینقدر بی رحم است زنبورها همچنان مشغول طی مسیر میلیون ساله خود میان درختان به سمت کندو بودند با عینک شکسته ام به سختی میتوانستم "ببینم" عادت نداشتم که عینک نزنم یعنی اینقدر دیدم ضعیف بود که گواهینامه ام را هم با عینک برایم صادر کردند نزدیک غروب بود و به ناچار باید مسیرم را میان درختان به سمت خانه ام پیدا میکردم با همه تردیدهایم "عینک شکسته" را برداشتم اول همه چیز تار بود اما کم کم نور طلایی رنگ خورشید را دیدم که" مسیر من و حرکت زنبورها" را روشن کرده بود  به دنبال زنبورها از میان درختان حرکت کردم صبح از همین مسیر به باغ آمده بودم اما نمیدانم چرا  آنرا اکنون زیباتر میدیم انگار رنگها شفافتر بودند احساس کردم زنبورها به جای چشمان پر از غم و مات زده به انگور میان انگورها و شاخه تاک زیر نور خورشید میرقصند  یک لحظه احساس کردم چیزی در من میشکفد به اطرافم نگاهی کردم پر از زنبورهای رقصانی بود که در" کمال سادگی مسیر کمالی" را طی میکردند که سالها در پی آن میگشتم برای زنبورها "هدف" ملکه نبود چون ملکه هم خود جزئی از این چرخه تکامل میلیون ساله بود درست مثل زنبورهای کارگر  برای زنبورها و ملکه "هدف" کمالی بود که از نسلها سینه به سینه به آنها رسیده بود  نسلهایی که می آمدند و شهد درختان را میچشیدند تا درختان زیباییشان را نیز کسی چشیده باشد و باز یک زنبور همبستر ملکه میشد و میمرد و ...نزدیک غروب بود زنبورها به کندو رفته بودند آخر فردا صبح کارهای زیادی داشتند گلها و درختان زیادی منتظرشان بودند که باید شهدشان را مینوشیدند به غروب چندمین روز یکی از میلیونها روز این سیاره مینگریستم از خودم شرمنده شدم که چقدر زود به قضاوت نشستم و خوشحال بودم که آن روز "قانون زنبورها" را آموختم و سرمست بودم از دنیایی که بدون عینک در "راه خانه" به نظاره اش میپرداختم...

+ نوشته شده در  جمعه 3 اردیبهشت1389ساعت 1:37  توسط مهران  | 

وقتی خدا خواب است...


شبها زیر آسمان صاف او را میبینم و احساس میکنم شبها که به کلبه ما گدایان می آید هیاهویی به پا میشود همه دورش را میگیریم در کنار بودنش امنیت است همه از دردهایشان میگویند و میگریند من دور از هیاهو روی تخته سنگی صاف مینشینم و عظمتش را در عمق امواج دریا احساس میکنم دل شب زده ام در عمقش پرواز میکند پروازی که هیچگاه پایان ندارد او را میان ماسه های ساحل طوری بغل میگیرم که کسی متوجه نشود نیاز را در چشمانم میبیند و به لبخندی سیرابم میکند اما افسوس که این خوشی تا طلوع آفتاب دوام ندارد و صبح وقتی خط پایش را در افق میبینم که به آسمان میرود گریه میکنم با لبخندش همه مان را به انتظار برای شبی دیگر و آمدنش به روز می سپارد روزی که روشنیش را از ستاره ای به اسم خورشید وام دار است روزی که در غوغای روشنائیش چیزی جز تاریکی یافت نمیشود روزی که روزیش را از او میگیرد و ناسپاس است روزی که جولانگاه عربده کشی ظالمان و بی نوایی مظلومان است روزی که منصور را به دار بردند روزی که فرهاد از شمارشش عاجز ماند و دق کرد روزی که با صدای زنگ ساعت موبایل آغاز میشود روزی که باید شب بود اما اتمسفر وساطت کرد و روشنش کرد روزی که فاصله اش تا تاریکی هزار کیلومتر است روزی که اول او بود و تنها بود روزی که آسمانش از دود ماشین سرفه میکند روزی که برای عاشق هیچگاه فردا نمیشود روزی که پر از بوق ماشین و ترافیک است روزی که تنش خسته و لخت است ......روزها وقتی خدا خواب است دلم خیلی میگیرد.......
+ نوشته شده در  یکشنبه 8 فروردین1389ساعت 3:20  توسط مهران  | 

سلام دوستان عزیز اول سال نو مبارک

دوم چرا دیر به دیر مینویسم؟

یه موقعهایی آدم خودش برای خودش محدودیتهایی میذاره و قالبهایی مشخص میکنه که بعدا این محدودیتها کار دستش میده من روزی که این وبلاگ رو درست کردم هدفم این بود که تو وبلاگم فقط طنز سیاسی و اجتماعی بنویسم اما اینطور نشد چون خیلی وقتها حوصله طنز کردن مطالب روز رو نداشتم  از طرفی فکر میکردم در ذهن مخاطبان وبلاگم که زیاد هم نیستن تصویری به عنوان یک آدم طنز نویس دارم که اکثرا شاده! اما واقعیت اینطور نبود و به همین دلیل من روز به روز از دنیای نوشتن که بهش خیلی علاقه داشتم فاصله گرفتم تا اینکه امسال تصمیم گرفتم که یه خونه تکونی اسای بکنم و این وبلاگ فقط مکانیه که افکار مهران .ح رو بازتاب میکنه احساسات من نسبت به پیرامونم رو بیان میکنه پس با این اوصاف محدودیتی واسه نوشتن ندارم مساله دیگه اینه که هیچوقت تعداد مخاطبان من از 10 نفر فراتر نرفته یه دلیلش به خاطر کمکاری خودم در جذب دوستان جدید بوده ولی شلید دلیل دیگرش این بوده که مخاطب نتونسته با من خوب ارتباط برقرار کنه به هر حال چون این کار هیچوقت هدف روشنی نداشته واسه همین مثله یه کشتیه بی هدف وبلاگ ما سرگردون بوده واسه اینکه یه مقدار علاقم رو در نوشتن به مطالب ویژه روشنتر کنم قصد دارم وبلاگی تاسیس کنم که در اون به نقد فیلمها و انیمیشنهای سینمایی بپردازم که با همکاری دوستم شاید تبدیل به اولین سایت نقد فیلم ایرانی شد فعلا از شما خدا نگهداری میکنم تا بعد

+ نوشته شده در  جمعه 6 فروردین1389ساعت 20:59  توسط مهران  | 

خوشه های اقتصاد!

خدا رحمت کنه اموات شما رو !مرحوم پدر بزرگم یادمه خیلی زمین و باغ زراعی داشت یادش بخیر میرفتیم سر زمین سوار تراکتور میشدیم یه روز همون موقعها که 5 سالم بود تقریبا گفتم بابایی این دسته های زرد چیه خدا بیامرز گفت به اینا میگن "خوشه" همون موقع یه چراغ زرد اومد بالا سرم و گفتم چه جالب کاش میشد یه نظریه اقتصادی خوشه ای!! بدم که اقتصاد رو متحول کنم ;بابا بزرگم گفت این غلطا به تو نیومده که من بش گفتم شما به چه حقی به فکرای من گوش میدی! و اونم عذر خواهی کرد تا اینکه چند ماه پیش نظریم تکمیل شد و برای سربلندی ایران اسلامی! و حمایت از دولت خدمتگزارو این حرفا! رفتم سازمان ملی جوانان گفتم آقا من طرح دارم یارو یه نگاهی کرد گذاشتش توی ترازو کشید گفت وزنش خوبه چون رئیس جمهور گفته طرح زیر 3 کیلو نخرید بعد پرسید چی تو طرحت ریختی که اینقدر سنگینه منم گفتم خوشه یارو گفت: خوشه؟! خوشخه چیه دیگه! یواش گفتم محرمانست بعدش منتظر نشستم و در یه سالن باز شد که خیلی دراز بود!!اون ته سالن یکی نشسته بود پشت صندلی وقتی رسیدم دیدم آقای رئیس جمهوره!! گفت صفا آوردی جوون!!باورم نمیشد خودش بود چشماش همونجوری بود که تو تلویزیون بود!!بعد یه کم خندیدن قطر مردمکاش دوباره عادی شد !! گفتم جناب دکتر!! طرح دارم گفت به به حالا چی کشیدی؟! گفتم نه از اون طرحها ;این طرح تحول اقتصادیه گفت آهان همونا که من همش میگم تو حرفام ! گفتم آره دقیقا; گفت آهان پس اون طرحی که من ازش حرف میزنم اینه! یعنی نقاشی نیست؟! گفتم نه جناب رئیس جمهور این طرح با اون طرح فرق میکنه گفت آخه رحیم میگفت همونه!! گفتم بی خیال طرحمو باز کرد ورندازش کرد گفت جوون این که ناقصه!! گفتم چی؟!!! کجاش ناقصه؟ طرح رو با عجله ازش گرفتم دیدم وااای خدای من صبح که سر زمین خوشه ها رو از زمین واسه طرح چیده بودم انگار نصف خوشه ها رو خر سر زمین خورده بود!!گفتم جناب دکتر شرمنده انگار خوشه ها رو یه کمشو خر خورده گفت عیبی نداره نوش جانش اونم مثل برادر ماست!!گفت این طرح خیلی خوبیه همین الان میفرستم مجلس زنگ زد ماشین "طرح مجلس ببر" اومد طرح رو با احتیاط تو صندوق ماشین گذاشتیم و دکتر به من گفت از طرف من نماینده باش و برو از طرح دفاع کن!! از در مجلس که رفتم تو تا به جایگاه ویژه "طرح خونی" برسم راه سختی بود چون چند تا از نماینده های عزیز با دیدن خوشه و گندم و علف دنبلام افتادن و خواستن طرح رو ببلعن!!! که آقای رئیس از اون بالا داد میزد آقای حسینیان(یکی از نمایندگان حامی دولت) از شما بعیده زشته بشین آقا شما الان دیگه مثلا انسانی گذشت اون دوره!! منم به هر سختی بود خودم رو به جایگاه رسوندم و تا خواستم بیام طرح رو بخونم زنگ مجلس خورد و تعطیل شد!! و نماینده هام کیف و دفترشون رو برداشتن بدو به سمت ناهار خوری!! منم منودم تنها اون بالا با یه عالمه خوشه ی پر پر!  آقای رئیس که آخرین نفری بود که مجلس رو ترک میکرد وقتی بهت و ناراحتی منو دید گفت جوون یه شرطی میخوام بات ببندم پایه ای؟ گفتم چه شرطی ؟ آره هر چی باشه پایم گفت بچه ها که از چرا!! ببخشید ناهار برگشتن ! طرحتو میذاریم وسط من قول میدم واست 200 تا رای موافق بگیرم گفتم چه جوری آخه گفت اون با من در عوض تو هم باید یه خرمن خوشه واسم بیاری بعد اشک تو چشماش حلقه زد که یادش بخیر تو جوونی با این بچه ها همگی تو دشت واسه خودمون یورتمه میرفتیم و هر چی میخواستیم خوشه و شبدر و یونجه میخوردیم !! بالاخره اهالی مجلس اومدن و به طرح رای مثبت دادن و آنچه شد که دیدید.....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 بهمن1388ساعت 1:6  توسط مهران  | 

آخرین هدف!

در این چند سال عمری که از خدا گرفته ام عبارت "یزیدیان و عاشوریان زمان" را زیاد شنیده ام همواره عده زیادی از مردم بوده اند که با همین عبارت چند کلمه ای به صحنه آمده و شمشیر برای یزیدیان زمان کشیده اند قبل از انقلاب مرحوم دکتر علی شریعتی در مورد کشته شدگان جنبش دانشجویی وقت گفتند:آنها که رفتند شهید شده اند و آنها که مانده اند باید کار زینبی کنند ;در سال 57 مردم زیادی با آرمانهای عاشورایی به صحنه آمدند و یزیدیان زمان خود که به قلمدادشان رژیم پهلوی بود سرنگون کردند ..امروز بعد از 30 سال باز شاهد عاشورایی و یزیدی خواندنها هستیم جنبش سبز شعار میدهد : این ماه ماه خونه یزید سرنگونه و طرفداران ولایت نیز جنبش سبز را به حتک حرمت عاشورا و یزیدی بودن که در ذهن تاریخی مردم نماد ظلم و شقاوت است; محکوم میکننند....اما نتیجه کاملا مشخص است و آن هم کشته شدن عده زیادی انسان بی گناه سوال مطرح من این است که تا کجا ما باید بدویم که روزی رفتار دموکراتیک و تحمل مخالف را یاد بگیریم؟ وقتی به فرهنگ دیرینه این مرز و بوم که استبداد ریشه ای کهن در آن دارد نظر می افکنی متوجه این مهم میشوی که همواره گروه بر سر کار آمده خواه از جنبشی مردمی(همانند مشروطه) و خواه با زور همواره سعی در حذف رقیب و یا حداقل تحقیر طرف مقابل دارد شاید خنده تان بگیرد اما اگر به روش تعامل کودکان خردسال ایرانی در بازیهایشان نگاه کنید این امر را به خوبی متوجه میشوید!! همواره در حرکتهای گروهی شخص یا گروه به قدرت رسیده سعی در حذف و نابودی مخافان و حتی مخالفانی که تا دیروز هم پیاله بودند میکند اصلاح طلبان نیز که تنها گروه بزرگ سیاسی مدعی حقوق بشر در ایران می باشند نیز از این قاعده مستثنی نبودند در مقاله اکبر گنجی که در پی حوادث اخیر منتشر کرده به نکات جالبی یرخورد کردم که یکی از آنه این بود "مگر استبداد چیز جدیدی است که شما الان در ایران به آن رسیده اید استبداد تاریخ این مملکت است" و دقیقا درست است  برای مثال در بوستان سعدی اربابی شب در کنار غلام زیبا رویش خوابیده بوده و به او در نیمه های شب میگوید: "ک.و.ن ز این سو کن" و غلام در جوابش میگوید باشد ارباب ولی کاش میگفتی "رو ز آن سو کن" که هم به مرادت برسی!! وهم لفظی نیکو بکار برده باشی!! البته این مطلب را بنده از کتاب "جامعه شناسی خودکامگی در ایران" نقل میکنم ;همانگونه که میبینید شخص غلام و حتی خود سعدی به قباحت این موضوع که چرا یک ارباب از کنیز و یا غلامش سو استفاده جنسی میکند نپرداخته و تنها به زشتی لفظ او اشاره کرده است گویی در ذهن خود غلام بی چاره این امر بدیهای بوده که یک ارباب میتواند از برده اش سوء استفاده جنسی کند! به همین رو وقتی به تاریخ این مرز و بوم نظری می اندازی خودکامگی را چیزی عجین شده با آن میبینی اشتباهی که مردم سالها مرتکب شده اند این بوده که به سمت خودکامه ها نشان رفته اند یعنی همواره با یک شاه مستبد و یک حاکم زورگو به شورش برخاسته اند ولی "خودکامگی" باز هم ادامه داشته و روحیه تمامیت خواهی هنوز در مردم و حاکمان جاری بوده است;وقایع اخیر نشان از اشتباه تاریخی حاکمان مستبد ایرانی دارد اینکه مخالفان را نه تنها سرکوب کرده بلکه تحقیر و تقبیح نیز کرده اند و مخالفان با آتشی افروخته تر به سمت حاکمان یورش برده اند که نتیجه اش به عقیده شخصی بنده هدر رفتن انرژی مردمی اصطکاک بیشتر و هرج و مرج و در نهایت به ناکجا آباد رسیدن است ایران امروزی به عقیده من با این طرز فکر مردمی هنوز آمادگی رسیدن به یک حکومت دموکراتیک بر پایه حقوق بشر را ندارد زیرا دو طرف هنوز بر سر مساله قدیمی به نام "قدرت" درگیرند یعنی فقط کرسی قدرت و داشتن حکومت "آخرین هدف" است در حالیکه این تازه "روز اول"!!!! است  خوب است همگی انقلاب سال 57 را بخاطر بیاوریم هدف در آن زمان تنها نابود کردن یزید زمان بود!!و در پشت آن هیچگونه تفکر ساختار یافته فردی و اجتماعی مبتنی بر حقوق شهروندی و رعایت حقوق بشر وجود نداشت و در آخر دیدیم که باز سر از نا کجا آباد در آوردیم و به قول معروف روز از نو و روزی از نو ; اما هدف بنده به عنوان یک شهروند ایرانی و یک دانشجوی بیدار این بود که خاطر نشان کنم تا زمانیکه تفکر دموکراتیک در مردم نهادینه نشود هیچگاه حکومت دموکراتیک نخواهیم داشت و اگر جمهوری اسلامی هم برود باز کسانی می آیند که همین روزها را بر سر ملت می آورند و در حوزه فردی بهترین کار که میتوتن انجام داد "خویشتن درمانی" است ما باید به عنوان شهروند مدافعین ولایت را به رسمیت بشناسیم و به آنها احترام بگذاریم  هر چند که آنها نمی گذارند میدانم شاید مثل خواب باشد اما این امر به حقیقت میپیوندد روزی که یک برادر حزب اللهی کنار زنی بی حجاب بدون هیچ احساس بد و اصطکاکی در تاکسی مینشیند و هر یک به راه خود میروند ; به سوی دموکراسی ایرانی برای همه ایرانیان...

+ نوشته شده در  جمعه 11 دی1388ساعت 1:19  توسط مهران  | 

خلعتی!

سلام به همه دوستان و همراهان همیشگی... اه اه مثله مجریهای شبکه های "جمهوری اسلامی"  حرف زدم پس بهتره از اول بگم... سلااااااااااام اول به خاطر غیبتهای طولانی ام شرمنده دوم اینکه به وبلاگ شما دوستان گلم سر میزنم و مطالبتون رو میخونم اما وقت نمیشد یک کامنت با مسما بذارم!! واسه همین به خوندن و لذت بردن از نوشته های شما عزیزان بسنده میکردم ..مساله ای که امروز میخوام در موردش بنویسم موضوعی است به اسم "خلعتی" ; "خلعت" در لغت به معناب لباس میباشد!! اما خلعتی در فرهنگ ما ایرانیان یعنی هدیه ای که خانواده عروس برای داماد قبل از رفتن به خانه بخت و معمولا روی جهاز می دهند!!! طبق تحقیقات اینجانب این رسم در گستره وسیعی از شهرهای ایران اجرا میشه!! حدود دو هفته پیش خلعتی آورون!! برادر بنده بود و از اونجا که این مجلس یه مجلس زنونه هستش همه ما آقایون رو از محدوده 2 کیلومتری خونه!! دور کردن راستش وقتی آقایون به همچین مجالسی راه داده نمیشن اونا هم به تبع واسه خودشون میرن مجلس مردونه میگیرن و به تخمه شکستن و بحث در مورد کار و بار و سیاست و آخرش فحش به نظام!! مشغول میشن!! البته هر از چند گاهی حس کنجکاوی و فضولی بهمون فشار میاورد و زنگ میزدیم که الان چه خبره؟و چون تو خانومها عناصر نفوذی!! مثل خواهر و دختر خالم داشتیم میگفتن که فلانی مثلا الان داشت میرقصید پوستیژش از سرش افتاد و ما دخترا مردیم از خنده  هر چند که چنین امور بی نمکی واسه ما آقایون خنده دار نیست ولی خب چه میشه کرد باید آمار گرفت در آخر شب که غریبه ها و نوه های خاله خان باجی عمو و عمه از خونمون دفتن آقا دوماد دست برادر و داماد خاله رو گرفت و رفتیم منزل و هدایا رو مشاهده کردیم!! خداییش سنگ تمام گذاشته بودن ولی یه چیزایی بود که جای سوال داشت !!مثلا مو صاف کن به چه درد آقا دومادی که موهاش بنده خدا همیشه کوتاهه میخوره!!آخه دوماد ما مگه از گواتمالا فرار کرده که این همه شرت اونم از نوع اسلیپ! واسش گرفتین منظورم اینه که جناب مهندس شرت پاشون هست همیشه!!یا مثلا کاپشن اسکی!!مگه ما چند سال یه بار میریم سوئیس!!! ولی از شوخی گذشته خیلی زحمت کشیده بودن یه دوجین ک.ا.ن.د.و.م هم میذاشتن خوب بود!! همه هم میگفتن کی میشه ایشالا تو رو دوماد کنیم !!فکر کنم اون شب خیلی چسبیده بوده که میخواستن باز تکرار شه!!! ولب جدا ما ایرانیها چه رسمهای زیبا و خوبی داریم ولی وقتی باید واسه عروس خانوم آینه شمعدونه دو میلیون و ششصد هزار تومنی بخری یه کم این رسما بد میشه!!! ولی جدا نظرم اینه که آدم تا جایی که میتونه باید واسه شب عروسی واسه خانومش سنگ تموم بذاره چون یه شب بیشتر نیست و خانوما خوب تو ذهنشون میمونه پس نتیجه اخلاقی این مطلب اینه که دوستانی که مثل من مجردن زودتر دست به کار شن!!(شوخی کردم والا!!) فعلا خدا نگهدار تا پست بعدی نظرات و انتقادات!!! یادتون نره البته انتقاد باید سازنده باشه مثل انتقادهایی که تو مملکت ما تو صدا و سیما پخش میشه!!! مثلا الهی قربونت برم محمود جون بلات بخوره تو سر اوباما!!! تو خودت نمره بیستی!!

این یه انتقاد سازندست!! تا بعد

+ نوشته شده در  شنبه 21 آذر1388ساعت 0:39  توسط مهران  |