تبليغاتX
روز اول-"من چه سبزم امروز..."


روز اول-"من چه سبزم امروز..."

طنز سیاسی و اجتماعی;خاطرات شخصی

دوستان گل همنون رو دوست دارم یه چند وقت نتم قطع بود نمیتونستم بیام امروز حراست به جرم پخش فراخوان ۱۳ آبان گرفتم!!! ولی آزاد شدم حالا واستون کامل تعریف میکنک یه کم با هم بخندیم
نوشته شده در سه شنبه 12 آبان1388ساعت 16:16به قلم سید مهران.ح| |

این آخرین غروبی بود که میدید شوق دیدن غروبهای بعدی را داشت اما آنها نمیخواستند. مامور دستانش را باز کرد و با صدای بی روحی گفت فقط 15 دقیقه فرصت داری پسرک پشت سرش به دیوار تکیه زده بود قطره اشک سردی روی گونه اش جاری شد صدایش کرد مهتاب ;مهتاب ...اما حرفش را خورد زن جوان مات زده به غروب خورشید نگاه میکرد نمیدانست به کدام خاطره اش فکر کند خاطره ی کتک خوردنها از دست ناپدریش و بله ی اجباری به رضا به خانه ای فکر میکرد که هیچوقت رونق نداشت به شوهری که ای کاش اندازه ی یک برده برایش ارزش قائل بود و اما دریغ...پسرک باز صدایش زد مهتاب خواهش میکنم به من نگاه کن زن جوان در خیالش ورقهای زرد دفتر عمرش را خط خطی میکرد دیگر با خدا هم جر و بحث نمیکرد چون فکر میکرد که او وجود ندارد پس چرا هنوز در اعماق وجودش منتظر کمکش بود پسرک فریاد زد مهتاب خواهش میکنم به من نگاه کن مهتاب صورتش را برگرداند از آخرین باری که پسرک او را دیده بود خیلی فرق کرده بود همین دو ماه پیش پوستی لطیف و با چشمانی دل ربا داشت ولی الان بسان مادرهای داغ دیده ای بود که در سوگ فرزند یک شبه پبر شده اند صورتش شکسته و رنگش پریده بود ;چیزی نگفت و فقط به پسرک نگاه کرد اما او پسرک را نمیدید تصویری از خودش را در صورت مرد جوان میدید تصویری که دوست داشت همیشه محقق شود مردی که به او آرامش میداد مردی که انگار پدر نداشته و شوهر آرزوهایش بود مردی که از همخوابگی با او لذت میبرد و لذت بردنش از سر عادت نبود ;پسرک بغض گلویش را میفشرد ;مهتاب همه اش به خاطر من بود من قول میدهم که درستش کنم اما خودش میدانست که حرفش از جوک هم خنده دار تر بود;مهتاب دوست داشت به آغوش معشوقه اش برود اما از خودش جرات نیمکرد اولین بار که او را پسرک در گالریش دیده بود جلوی چشمانش ورق خورد همه چیز از بحث بر سر "سنت و مدرنیته" آغاز شده بود و;با تمام بی انصافیهای دنیا در حقش باز هم آرام و نجیب بود مهتاب کلا دختر مذهبی بود مذهب به او میگفت "بسوز و بساز" اما همیشه دلش در اعماق نقاشیهایی بود که میکشید شاید در کودکی وقت نداشت که کودکی کند همیشه عاشق دخترکهایی بود که عاشق شاهزاده ی شهرشان میشوند و شاهزاده همه را کنار میزند تا به او برسد اما شاهزاده ی اجباری مهتاب او را میزد تا شاید به دیگری برسد مطمئن نبود که پسرک که 12 سال از او کوچکتر بود نیمه ی گم شده اش باشد ولی درخششی در جشمتنش بود که نشان از" فر عاشقانه" بود ;اینکه آنها روزی روی این سیاره روحی واحد در کالبدی مشترک بوده اند; وقت ملاقات رو به اتمام بود و خورشید دیگر داشت با زمین خداحافظی میکرد ;متوجه پسرک شد که گوشه ای از بالکن نشسته بود و آرام آرم گریه میکرد دلش برای او و خودش سوخت اولین بار که دلش برای خودش سوخت فهمید که جقدر تنهاست از رضا خواست که او را طلاق دهد اما جوب رد که داد هیچ بعد از کلی کتک زدنش به او انگ هرزگی زد و در خانه زندانیش کرد مهتاب آدم ک حرفی بود و رنجور اما خودش را دید که بر بالای تن بی جان رضا نشسته و چاقویی در دست دارد دستانش قرمز بود آرام آرام میخندید این اولین باری بود که برای خودش کاری کرد احساس قدرت میکرد احساس کرد که شاهزاده را منتظر نگذاشته و دارد به سویش سفر میکند;مامور آمد و خواست مهتاب راببرد پسرک فریاد زد مهتاب تو را به خدا یک کلمه حرف بزن مهتاب خنده ی ملیح و معنا داری به معشوقه کرد و نگاهی به آسمان و بغضی که آرام ترکید و دری که بسته شد و مرد جوانی که با حسرت نیمه ای از خودش را میدید که به سوی آسمان میرود...
نوشته شده در جمعه 24 مهر1388ساعت 11:33به قلم سید مهران.ح| |

سلام خدمت همه دوستان عزیز به خاطر این مدت غیبت شرمنده بریم سر اصل مطلب ;این دفعه موضوعه ما "خونه دانشجوییه" خونه دانشجویی در فرهنگ دهخدا واسش این معنی اومده!:"مکانی که عده ای جوان به اموری مختلف غیر از درس خواندن مشغولند!!" خواه ناخواه باید قبول کرد که خونه دانشجویی در سالهای اخیر مکانی برای وقوع خلاف و شروع سیگاری شدن! عاشق شدن و ناکام ماندن!و ازدواجهای دانشجوییه در پیت!! هستش چیزی که در خونه های دانشجویی یه قانون نا نوشتست "بی نظمی و شلختگیه"!برای مثال همخونه ای های عزیز بنده ستیز عجیبی با انسانیت دارن!!میگید چرا؟الان میگم واسه این که تا بوق سگ بیدار و بی کار هستن و به یاد عمو جغد شاخدار!شب رو به صبح میرسونن و از اون ور تا لنگ ظهر خواب از اونطرف نصف کلاسها رو غیبت میکنن ! یکی شون خیلی باحاله تا 4 صبح با دوست دخترش تلفنی حرف میزنه و از 24 ساعت 23 ساعتشو کلا الافه بعد میگه "مهران به جان خودم اینقدر از بی کاری بدم میاد که نگو!!"البته کار تو ذهن این عزیز دل همون حرف زدن یا زیدشونه ولی عجیبه که همه از این چیزا خاطرات خوبی دارن من که هنوز واسم خاطره نشده!! ولی این ترم آخریه به یاد ترم اول که میفتم کلی خاطرست بگذریم داشتم از خونه دانشجویی میگفتم در اکثر خونه های داشجویی وجود یک دست پاسور الزامیه!!و تو هر خونه حتما یکی باید سیگاری باشه!!!اگه کسی تو خونه دانشجویی  زیادی درس بخونه یا اصلا کلا قبل از شب امتحان درس بخونه بهش مثل جزامی ها نگاه میکنن!!سعی میکنن ازش فاصله بگیرن که مبادا به بیماری مهلک "فعالیت" دچار بشن قبلا تو همین خونه دانشجوییها جرقه های علمیه بسیاری میخورد الان به غیر از جرقه فندک و کبریت جرقه دیگه ای نمیخوره! تا اونجا که آمار دارم خونه دانشجوییه خانوما وضعیتش بهتره حداقل از لحاظ نظافت و منظم بودن باید اقرار کنم که خانوما بهترن  ;درس خوندن تو شب امتحان و نذر ونیاز واسه پاس کردن درسی که واسه سومین بار ورشداشتی امری کاملا ملموس و مشهود میباشد!!بعضیها نقل کردند که افرادی یک درس رو حتی واسه بار پنجم بداشتند و پاسش نکردن!!خلاصه خونه دانشجویی جاییه که پایه ی بسیاری ا رفاقتهای طولانی و یا دشمنیهای طولانی توش گذاشته میشه !تو خیلی از این خونه دانشجوییها افراد به هم قول میدن که برن زیر یه سقف!!اما سقفه یا رو سرشون خراب میشه !!یا میرن زیرشو میگن چه غلطی کردیم!!اما خودمونیم چرا نسل امروز ایران اینقدر افسرده بی هدف و بی خیاله؟!کاری به موارد خاص ندرام که تو صد تا ا0 نفر به زور پیدا میشن هرچند بحث ما آسیب شناسی نیست اما جای فکر کردن داره چون این سالها بهترین سالهای عمر ماست و واسه خیلیها متاسفانه به بطالت میگذره  ;بگذریم که هیچی نگم بهتره ولی خودمونیما خونه دانشجویی هم عالمی داره ها!

نوشته شده در یکشنبه 12 مهر1388ساعت 1:12به قلم سید مهران.ح| |

خودم رو به کنار پنجره رسوندم بارون تندی میومد بوی برگ درختهای ریخته مستم میکرد صدای باد که بین برگها میپیچبد تنها موسیقی شب بود صدای پای پاییز میومد یه حس غریب مثل همیشه تو صداش بود پاییز فصل آشنا شدنها و گسستنها بوده واسه من آشنایی با احساسی جدید و حس غربت از گسستنی غریب بذارید یه خاطره عاشقانه پاییزی بگم حدود 4 سال پیش بود که تازه با دختر رویاهام آشنا شده بودم برای اولین بار که دیدمش ساعت 5 بعد از ظهر ایستگاه متروی میرداماد قرار گذاشته بودیم اوایل مهر بود یادمه هوا ملس بود باد خنکی میومد و یه نمه بارون گرم عشق بودیم و کلمون داغه داغ دست عشقو گرفتیمو پیاده رفتیم تا خود شریعتی پیاده رفتیم!من یه کاپشن پاییزه تنم بود عشق ما هم سردش شده بود و به یاد فردین!!مثله تو فیلمهای عشقولانه کاپشنمو انداختم رو شونش اینقدر اون پیاده روی کذایی واسه من شیرین بود که از اون زمان تا حالا چندین بار همون مسیر رو پیاده رفتم منتها این بار تنها و با یه نگاه غریب تو چشمام اون روزا تازه رفته بودم دانشگاه یادش بخیر تو راه دانشگاه یه بوستان خیلی قشنگ و بزرگ بود از لابه لای برگهای زرد میرفتم و تو خیالم با عشق پرواز میکردم عجب دورانی بود رو ابرها راه میرفتم چقدر حسرتشونو میخورم ولی همین که حال و هواش میاد تو دلم یعنی که دلم هنوز نمرده و زندست حالا من موندم و من ;منی که باد گرفتم باش آشتی کنم و تنها چیزی که واسم میمونه همین منه ولی خودمونیم خیلی دلم میخواست بدونم اونی که یه زمان شیرینی خورده ما بود الان وقتی پاییز رو میبینه مارو یادش میاد اصلا سری به ما میزنه فکر کنم نه اصلا بگذریم دوستای خوبم شما هم از پاییزاتون واسم بگین صدف خانم قشنگ خاطره تعریف میکنه دلم میخواد یه خاطره پاییزی تعریف کنه ;همتون رو دوست دارم راستی روز قدس با نمادهای سبز خوب ترکوندیم!!دم همه سبز پوشها گرم فعلا بای بای
نوشته شده در یکشنبه 29 شهریور1388ساعت 21:58به قلم سید مهران.ح| |

اون شب مثل بقیه شبها نبود چون کوچه های خاکی کوفه جای پای تنها شبگردش رو روی سینش احساس نمیکرد اون شب بچه های یتیم کوفه هی میومدن بیرون سرک میکشیدن به مادراشون میگفتن پس اون آقایی که هر شب واسمون غدا می آورد کجاست...اون شب دستگیره در شال آقا رو گرفت "علی بگذر و از ما نگذر" اما آقا باید میرفت خیلی دلم میخواست بدونم اون شب آقا سر اون چاه معروف رفت همون چاهی که آقا درد و دلاشو واسش میگفت.... آقا رفت طرف مسجد ....آقا شما کی هستی شما از کجا اومدی شما از کدوم تباری که وقتی شمشیر اون نانجیب به فرق مبارکتون خورد به جای آه و فریاد گفتی "فزت و رب الکعبه" به خدای کعبه قسم که رستگار شدم....آقا نگاه کن ببین همون بچه یتیمها که میرفتی هرشب در خونشون امشب واست شیر آوردن آقا ولی آقای من چرا نمینوشی؟ این شیر واستون خوبه...آقا گفت اول به ابن ملجم شیر بدین!....آقا آخه اون قاتل شماست.....مگه واسه شناختن تنها مرد تاریخ چیزی غیر از این لازمه که قاتلشو به خودش مقدم میدونه....آقا اگه بری میدونی همه بچه یتیمهای کوفه یتیم میشن دیگه کیه که بچه یتیما بیان رو کولش سوار شن!آقا هم با خنده با همشون بازی کنه بشونتشون رو پاشون بشون غذا بده و تازه آخرشم بگه "علی رو ببخشید که در حق شما کوتاهی کرد!"آقا اگه بری همه ما یتیم میشیم میدونی چیه ما اصلا دیوونتیم!چون تو تنها مرد تاریخی تنها مردی که سزاواره واژه ی "مرد" هستش آقا اگه بری دل اون چاهه هم واستون تنگ میشه دیگه بریم در خونه کدوم پادشاهی رو بزنیم که "که نگین پادشاهی دهد از کرم گدا را" آقا میبینی از وقتی شما رفتی دیگه قافیه ها هم بی وزن شدن دیگه کوفه شده شهر مرده ها شهر گناه آقا دیدی وقتی رفتی این کوفی ها با حسینت چه کردن دیدی آقا؟ حالا بیا ببین چقدر "کوفی" زیاد شده آقا همه میگن ما از شماییم ولی دریغ از...وقتی این رفتارهای متناقضشون رو میبینم آقا دلم میخواد خفشون کنم!چه کنم سیدم سیدام غیرتیو و جوشین!هر چند بت رک بگم آقا لیاقت سید بودنو نداشتم ولی نه فقط بچه سیدا بلکه همه عالم تو رو دوست دارن مولای من همه ما واست این جون ناقابل رو میدیم زیاده گویی کردم آقا شفاعت ما یادتون نره..." الهم وال من والاه و عاد من عادا وانصر من انصر و اخذل من خذله"(فرازهایی از زیارت امیر المومنین)ترجمه(خدایا دوست بدار هرکه او را دوست دارد و دشمن باش با هر که با او دشمنی میکند و یاری ده هر که او را یاری داد و خوار و ذلیل کن هر که او را خار کرد) دوستان التماس دعا از همگی

یا علی
نوشته شده در چهارشنبه 18 شهریور1388ساعت 4:0به قلم سید مهران.ح| |

دیشب تاریخ زیر دستان من رغم میخورد! جلوی چشمانم دیدم که امپراطوری رایش سوم(هیتلر)جلوی چشمانم سقوط کرد و صدای گریه زنان و بچه هایی را میشنیدم که از دست روسها راه فراری نداشتند دیشب دیدم که امپراطوری ایران به دست اعراب یک شبه ناپدید شد و من سرمست از کشورگشاییهایم بی رحمتر از هر زمان بودم!! با خودم گفتم اگر استالین یا هیتلر یا اسکندر اینجا بودند و میدیدند چیزی که سالها به خاطرش خون ریختند و اشکها در آوردند اکنون به صورت یک بازی کامپیوتری در آمده!!و مردمان سراسر دنیا بی آنکه بخواهند بدانند هیتلر و استالین چه کسی بوده فقط با آن سرگرم میشوند آیا باز هم حاضر به این همه جنایت بودند!!مردمی که دیشب من سر آنها در صفحه مانیتور بمب میریختم روزگاری واقعا "بوده اند" در دنیای مجازی غافلگیر کردن دشمنت با انداختن یک بمب هسته ای روی سرش بسیار جذاب است اما دردناک این است که چنین صحنه هایی به مراتب بدتر در "واقعیت" اتفاق افتاده و می افتد با خودم گفتم نگاه کن ما داریم با تاریخ بازی میکنیم یا تاریخ با ما؟!!گفتم فکر کن روزی پسر من پای مانیتور مینشیند و در نقش یک مبارز سبز پوش به کاخ ریاست جمهوری ا.ن حمله میکند!و با خنده میگوید محمود را نابود کردم!! و نمیداند که پای این نابودی چه خونهایی ریخته شده و چه ترانه ها خاموش شده اند(ترانه موسوی)به خودم گفتم به نظرت محمود خودش نمیداند که به چه نام منفوری در کنار هیتلر دارز میکشد؟!دیدم که خودم را دارم گول میزنم محمود و همه انسانهایی که در راه قدرت خون ریختند خودشان بهتر از هرکس میدانند جایشان کجاست اما تاریخ است دیگر چه میشود کرد هر روز تکرار میشود امروز ما گذشتگان را به بازی گرفتیم فردا آیندگان ما را ...ساعت از نیمه شب گذشته باید بخوابم چون فردا قرار است به شوروی حمله کنم!! 
نوشته شده در جمعه 13 شهریور1388ساعت 17:47به قلم سید مهران.ح| |

یادش بخیر اون قدیما یعنی حدود 17 سال پیش ماه رمضون خاصی واسه من بود افطاریها خونه مامان جون با اون شعله زردای خوشمزش هیچوقت یادم نمیره من که اون موقع سن روزه گیری نبودم ولی نمیدونم چرا اینقدر این ماهو دوست داشتم شاید واسه خونه مامان جون اینا بود شاید واسه صفای سفره هایی بود که از این وره اتاق پهن میشد تا اونوره اتاق همه خوش و خرم میشستن پاش .آره یادمه اون موقع من و محسن سر سفره چقدر شیطونی میکردیم پسر عموم رو میگم محمد داداش بزرگم هی بم تذکر میداد بچه کم ورجه وورجه کن اون موقعها حال همه خوب بود اصلا محسن تو صورتش پر خنده بود رو پاهاشم راحت وایمستاد اصلا نمیدونستیم "سرطان" معنیش چیه.بعدا هم که سرطان گرفت باز میخندید آره به خدا یادمه محسن موقعه مردنشم میخندید ...مامانی قبل همه رفت دلش خیلی بی قراره آقاجون بود باید میرفت..ولی مامان جون ازت ناراحتم چرا رفتی؟!لابد میخوای بگی محسنم دلش واسه تو تنگ بود که اومد پیشت؟! ولی آره جای تو دیگه اینجا نبود اینا لیاقت نداشتن همون عروش فرنگیتو میگم چقدر حرص میخوردی که با کفش نیاد تو خونه چقدر عمو بت الکی ایراد گرفت آخه هیچکدوم نیمدونستن سجاده مامانی چه حرمتی داره...حالا سفرهه شده میز 12 نفره!!ولی سرش 4 نفرم به زور میشینن خونتم که خراب شد شده از همونا که بدت میومد همون ساختمون درازا راستی ایرانمونم به یغما بردن..اصلا حالا که فکرشو میکنم خوب شد که رفتی ولی دلم شعله زرداتو میخواد با زمزمه "الغوث الغوثت" تو شبای قدر.. مامانی چرا رفتی؟!!!!
نوشته شده در دوشنبه 9 شهریور1388ساعت 1:57به قلم سید مهران.ح| |

یه روز محمود نشسته بود تو اتاقش و داشت شعر "بگم بگم بذار بگم از چی بگم نه نمیگم بازم بگم" !!!!!رو با خودش زمزمه میکرد که از قضا زنش زنگ زد به دفترش و با هیجان و اضطراب گفت محمود مادرم یه خواب خیلی بد دیده به یکی از پیشگوهای دفترت بگو تعبیرش کنن!! محمود گفت زن حالت خوبه پیشگوم الان کجا بود اون دو سه نفری هم که 24 میلیونو!!! پیشگویی کرده بودن الان مسافرتن حالا خوابش چی بوده ؟!! زن گفت محمود چشمت روز بد نبینه مادرم خواب دیده تو 4 تا زن داری!! که سه تای دیگه که غیر از من بودن داشتن دورت میگشتن و قربون صدقه چشمای بادومیت میرفتن و تو هم از شدت خوشحالی مردمکات مثله روز رئیس جمهور شدنت بسته شده بوده!! که از خواب میپره!!زن این حرفا چیه بنده خدا مادرت یه کم دچار افسردگی شده میخوای امروز یه 3 4 هزار نفر و بازداشت کنم یه کم روحیش عوض شه؟! اصلا میخوای یه دادگاه از آشوبگرا!!! بذارن همگی با هم حال کنیم!! راستی امشب قسمت آخرشه ها چیبس و ماست یادت نره که خیلی موقع دیدنش حال میده!!! بنده خداها همشون آخر فیلم میمیرن!!!! اه بس کن محمود من نگران زندگی شیرینمونم !!!اگه میمون کوچولوی(منظور شوهر گلشونه!!) منو ازم بگیرن من چه خاکی بریزم تو سرم!!!خجالت بکش زن هیچی نمیشه الانم باید برم پشت خطی دارم به گمونم چاوزه میخواد یه کم اطلاعات در مورد انقلاب مخمل و خونه مادر بزرگه!!!! بم بده خداحافظ!!!فردای اون روز محمود به پیشنهاد دو دوست شفیقش یعنی رحیم جون(مشایی)!!!و چاوز!!تصمیم میگیره واسه اینکه تیریپ روشن فکری برداره سه تا وزیر زن بذاره تو کابینش!!اما رحیم بش میگه محمود خان اومد و یه روز یکی از این وزیرای خانومت اومدن تو اتاق و تو تنها بودی! اونوقت بیا و درستش کن تو هم که حساس!!حالا راهش چیه به نظرت رحیم؟ آها راهش اینه که این وزرا رو به عقد موقت خودت در بیاری !! چرا موقت رحیم؟! واسه اینکه ممکنه بخوای اونارو مثله بقیه وزرا سر روز دوم عوض کنی!!اینجوری خیالتم راحت تره!! ...اینگونه بود که خواب مادر زن محمود تعبیر شد اما به جای قربون صدقه زنهاش تصمیم گرفتن که به اتفاق در یک سفر که با محمود به آفریقا میرن اون رو به زادگاهش یعنی جنگلهای آمازون!! برگردونن تا در کنار خانوادش باقی عمر رو بگذرونه و یک ملت از دستش در آسایش باشند...........

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن:منظور از انقلاب مخمل و مادربزرگ "انقلاب مخملی" است که از سوی صدا و سیمای جمهوری اسلامی مرتبا نام برده میشود و نویسنده آنرا به طرز ظریفی!!به برنامه ای که در سالهای دور برای کودکان پخش میشد مرتبط نموده است.


نوشته شده در پنجشنبه 29 مرداد1388ساعت 0:33به قلم سید مهران.ح| |

یادم میاد از اون دورا دلم یه آسمون میخواست
یه آسمون آبی و صاف
قد تن بادبادکام
که توش بادبادکام بازی کنن قد دل بچگیام
مامان میگفت سر به هوا کجا میری!
منم دلم پر میکشید قد بال بادبادکام
یه روز من و بادبادکام رفتیم توی دل آسمونا
اما نمیدونم چی شد بادبادکام گم شدن
طفلکیها اسیر دست باد شدن
منم دیگه از اون به بعد تنها شدم
قد دل تنهایی آسمونا
دیگه آسمونه آبی نبود
تو چشمای من رنگ شادی نبود
هنوز دلم پر میکشه به یادشون
روزا میریزه آفتاب تو خیالم از نگاهشون
شبا میرم دنبالشون تا کهکشون
راستی دلم چقدر پر پریه از دوریشون
اما دلم بهم میگه بازم میان بادبادکا!

راستی تو میدونی کجان بادبادکام؟!

سروده ی سید مهران.ح



نوشته شده در جمعه 16 مرداد1388ساعت 1:30به قلم سید مهران.ح| |

به به میبینم که از سفر برگشتی آقا مهران

مهران:حب خیلی وقته برگشتم حالا که چی؟!!

عجب! پس چرا آپ نکردی سید جان؟!!

مهران:هویجوری!!بازم که چی؟!

هیچی اونم هویجوری!!!

دوستان عزیز من بر گشتم ماهنمامه کافه طنز  منتشر شد

در این شماره بنده مطلب با عنوان "الیوم اهداء ااخون" نوشتم حتما بخونید و در قسمت نظرهای ماهنامه یا همینجا نظرتوت رو بگید.

نوشته شده در شنبه 10 مرداد1388ساعت 3:27به قلم سید مهران.ح| |


Design By : Night Skin