روز اول
طنز مثل خود زندگی
سلام خدمت
همه دوستان عزیز به خاطر این مدت غیبت شرمنده بریم سر اصل مطلب ;این دفعه موضوعه ما "خونه
دانشجوییه" خونه دانشجویی در فرهنگ دهخدا واسش این معنی اومده!:"مکانی
که عده ای جوان به اموری مختلف غیر از درس خواندن مشغولند!!" خواه ناخواه
باید قبول کرد که خونه دانشجویی در سالهای اخیر مکانی برای وقوع خلاف و شروع
سیگاری شدن! عاشق شدن و ناکام ماندن!و ازدواجهای دانشجوییه در پیت!! هستش چیزی که
در خونه های دانشجویی یه قانون نا نوشتست "بی نظمی و شلختگیه"!برای مثال
همخونه ای های عزیز بنده ستیز عجیبی با انسانیت دارن!!میگید چرا؟الان میگم واسه
این که تا بوق سگ بیدار و بی کار هستن و به یاد عمو جغد شاخدار!شب رو به صبح
میرسونن و از اون ور تا لنگ ظهر خواب از اونطرف نصف کلاسها رو غیبت میکنن ! یکی
شون خیلی باحاله تا 4 صبح با دوست دخترش تلفنی حرف میزنه و از 24 ساعت 23 ساعتشو کلا
الافه بعد میگه "مهران به جان خودم اینقدر از بی کاری بدم میاد که
نگو!!"البته کار تو ذهن این عزیز دل همون حرف زدن یا زیدشونه ولی عجیبه که
همه از این چیزا خاطرات خوبی دارن من که هنوز واسم خاطره نشده!! ولی این ترم آخریه
به یاد ترم اول که میفتم کلی خاطرست بگذریم داشتم از خونه دانشجویی میگفتم در اکثر
خونه های داشجویی وجود یک دست پاسور الزامیه!!و تو هر خونه حتما یکی باید سیگاری
باشه!!!اگه کسی تو خونه دانشجویی زیادی
درس بخونه یا اصلا کلا قبل از شب امتحان درس بخونه بهش مثل جزامی ها نگاه
میکنن!!سعی میکنن ازش فاصله بگیرن که مبادا به بیماری مهلک "فعالیت"
دچار بشن قبلا تو همین خونه دانشجوییها جرقه های علمیه بسیاری میخورد الان به غیر
از جرقه فندک و کبریت جرقه دیگه ای نمیخوره! تا اونجا که آمار دارم خونه دانشجوییه
خانوما وضعیتش بهتره حداقل از لحاظ نظافت و منظم بودن باید اقرار کنم که خانوما
بهترن ;درس خوندن تو شب امتحان و نذر ونیاز واسه
پاس کردن درسی که واسه سومین بار ورشداشتی امری کاملا ملموس و مشهود
میباشد!!بعضیها نقل کردند که افرادی یک درس رو حتی واسه بار پنجم بداشتند و پاسش
نکردن!!خلاصه خونه دانشجویی جاییه که پایه ی بسیاری ا رفاقتهای طولانی و یا
دشمنیهای طولانی توش گذاشته میشه !تو خیلی از این خونه دانشجوییها افراد به هم قول
میدن که برن زیر یه سقف!!اما سقفه یا رو سرشون خراب میشه !!یا میرن زیرشو میگن چه
غلطی کردیم!!اما خودمونیم چرا نسل امروز ایران اینقدر افسرده بی هدف و بی
خیاله؟!کاری به موارد خاص ندرام که تو صد تا ا0 نفر به زور پیدا میشن هرچند بحث ما
آسیب شناسی نیست اما جای فکر کردن داره چون این سالها بهترین سالهای عمر ماست و
واسه خیلیها متاسفانه به بطالت میگذره ;بگذریم که هیچی نگم بهتره ولی خودمونیما خونه دانشجویی هم عالمی داره ها! اون شب مثل بقیه شبها نبود چون کوچه های خاکی کوفه
جای پای تنها شبگردش رو روی سینش احساس نمیکرد اون شب بچه های یتیم کوفه هی میومدن
بیرون سرک میکشیدن به مادراشون میگفتن پس اون آقایی که هر شب واسمون غدا می آورد
کجاست...اون شب دستگیره در شال آقا رو گرفت "علی بگذر و از ما نگذر" اما
آقا باید میرفت خیلی دلم میخواست بدونم اون شب آقا سر اون چاه معروف رفت همون چاهی
که آقا درد و دلاشو واسش میگفت.... آقا رفت طرف مسجد ....آقا شما کی هستی شما از
کجا اومدی شما از کدوم تباری که وقتی شمشیر اون نانجیب به فرق مبارکتون خورد به جای
آه و فریاد گفتی "فزت و رب الکعبه" به خدای کعبه قسم که رستگار
شدم....آقا نگاه کن ببین همون بچه یتیمها که میرفتی هرشب در خونشون امشب واست شیر
آوردن آقا ولی آقای من چرا نمینوشی؟ این شیر واستون خوبه...آقا گفت اول به ابن
ملجم شیر بدین!....آقا آخه اون قاتل شماست.....مگه واسه شناختن تنها مرد تاریخ
چیزی غیر از این لازمه که قاتلشو به خودش مقدم میدونه....آقا اگه بری میدونی همه
بچه یتیمهای کوفه یتیم میشن دیگه کیه که بچه یتیما بیان رو کولش سوار شن!آقا هم با
خنده با همشون بازی کنه بشونتشون رو پاشون بشون غذا بده و تازه آخرشم بگه
"علی رو ببخشید که در حق شما کوتاهی کرد!"آقا اگه بری همه ما یتیم میشیم
میدونی چیه ما اصلا دیوونتیم!چون تو تنها مرد تاریخی تنها مردی که سزاواره واژه ی
"مرد" هستش آقا اگه بری دل اون چاهه هم واستون تنگ میشه دیگه بریم در
خونه کدوم پادشاهی رو بزنیم که "که نگین پادشاهی دهد از کرم گدا را" آقا
میبینی از وقتی شما رفتی دیگه قافیه ها هم بی وزن شدن دیگه کوفه شده شهر مرده ها
شهر گناه آقا دیدی وقتی رفتی این کوفی ها با حسینت چه کردن دیدی آقا؟ حالا بیا
ببین چقدر "کوفی" زیاد شده آقا همه میگن ما از شماییم ولی دریغ
از...وقتی این رفتارهای متناقضشون رو میبینم آقا دلم میخواد خفشون کنم!چه کنم سیدم
سیدام غیرتیو و جوشین!هر چند بت رک بگم آقا لیاقت سید بودنو نداشتم ولی نه فقط بچه
سیدا بلکه همه عالم تو رو دوست دارن مولای من همه ما واست این جون ناقابل رو میدیم
زیاده گویی کردم آقا شفاعت ما یادتون نره..." الهم وال من والاه و عاد من
عادا وانصر من انصر و اخذل من خذله"(فرازهایی از زیارت امیر
المومنین)ترجمه(خدایا دوست بدار هرکه او را دوست دارد و دشمن باش با هر که با او
دشمنی میکند و یاری ده هر که او را یاری داد و خوار و ذلیل کن هر که او را خار
کرد) دوستان التماس دعا از همگی ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------ پ.ن:منظور از انقلاب مخمل و مادربزرگ "انقلاب مخملی" است که از سوی صدا و سیمای جمهوری اسلامی مرتبا نام برده میشود و نویسنده آنرا به طرز ظریفی!!به برنامه ای که در سالهای دور برای کودکان پخش میشد مرتبط نموده است. راستی تو میدونی کجان بادبادکام؟! سروده ی سید مهران.ح
در میان کاگردانها علاقه شدیدی به تیم برتون و کارهایش دارم هرچند آشنایی ام با او مدت زیادی نیست اما به سرعت عاشق فضاهای سورئالش شدم نمیدانم چند نفر از شما دوستان فیلم ادوارد دست قیچی محصول سال 90 با بازیگری جانی دپ ساخته تیم برتون را دیده اید اما هر بار ادوارد را دیدم احساس کردم تیم دارد با کودک درونم صحبت میکند یک شب به این مکالمه ها گوش دادذم مکالمه ای که از هر موضوع سیاسی یا اجتماعی دیگری برایم جالب بود :
ادوارد سالهاست که تنها زندگی میکند او خالق دارد و خالقش او را دوست دارد ادوارد لذت داشتن دست را هیچوقت نچشیده اما یک روز خالقش تصمیم میگیرد به او به جای قیچی دست انسانی بدهد که خالقش میمیرد و ادوارد تنها تر و بی دست تر از همیشه است...ادوارد موقعی لذت داشتن دست را میچشد که میبیند مردی معشوقه ی ادوارد را در آغوش میکشد اما ادوارد اگر این کار را انجام دهد دستهای قیچی مانندش به معشوقه آسیب میرساند.....شاید با قیچی هم میشود معشوقه را در آغوش کشید شاید ادوار محکوم به تهنابیی نیست اما ادوارداحساس میکند "چیزی کم دارد" من هم ادوارد دارم! ادواردی که از در آغوش کشیدن میترسید ادواردی که شاهد عشق بود اما معشوقه ای نداشت ادوارد صورت معشوقه اش را با قیچی سهوا زخمی کرد اما ادوارد لذت در آغوش کشیدن را چشید عشق همین است دیگر صدمه میزند و صدمه میبیند بدون صدمه خوردن مگر میتوان عاشق بود یادش بخیر چقدر با دوچرخه زمین خوردم اما من عاشق دوچرخه سواری بودم شاید بگویید بعد از این همه وقت جرا با چنین پستی آپ شده ام راستش یک مطلب طنز آماده کرده بودم اما راستش طنزی به تلخی خود زندگی وجود ندارد و ادوارد بخشی از من بود و دلم میخواست او را با شمایی که بخشی دیگر از وجودم هستید آشنا کنم مشغول درسهای سنگین ترم آخرم و خواندن کارشتاسی ارشد و گاه بی گاهی برای شرکتهای ساختمانی طراحی نما میکنم هرچند که رشته ام این نیست رشته ام این است که چطور میتوان از "قیر در واحد هیدرو کراکر گازوئیل گرفت!" قدیمها به آن کیمیا گری میگفتند! خودم هم باورم نمیشد که بتوان از قیر که یک ماده سنگین است گازوئیل با ارزش گرفت اما انگار کار نشد ندارد برای خودم فرآیندی طراحی کرده ام که خروجی اش باز به خودم بر میگردد شبها خستگیها و ناراحتیها را به واحد هیدروکراکر میبرم اما ای کاش به من ماده ی سبک میداد چون یه موقعیهایی دلم سنگینتر میشود این است دیگر چه میشود کرد شکایتی ندارم اما گله زیاد دارم! از خودم از ادوارد از پنجره ی کم نور اتاق خوابم و گاه بی گاهی از خالقم اما با همه این حرفها مگر میشود بود و شاد نبود؟!فرانک سیناترا زیاد گوش میدهم دوستش دارم به من آرامش میدهد همانگونه که شجریان میدهد دارم ترانه "I did it my way"را از او گوش میدهم راستی راه من به کجا میرسد؟! بخوابم دیگر چون فردا ساعت 8 کلاس دارم و دنبال بهانه میگردم تا نروم! عمدا بیدار نخواهم شد!! به خودم فردا میگویم دیشب تا دیروقت بیدار یودم و نشد برم ! دوستتان دارم تا بعد
یه آسمون آبی و صاف
قد تن بادبادکام
که توش بادبادکام بازی کنن قد دل بچگیام
مامان میگفت سر به هوا کجا میری!
منم دلم پر میکشید قد بال بادبادکام
یه روز من و بادبادکام رفتیم توی دل آسمونا
اما نمیدونم چی شد بادبادکام گم شدن
طفلکیها اسیر دست باد شدن
منم دیگه از اون به بعد تنها شدم
قد دل تنهایی آسمونا
دیگه آسمونه آبی نبود
تو چشمای من رنگ شادی نبود
هنوز دلم پر میکشه به یادشون
روزا میریزه آفتاب تو خیالم از نگاهشون
شبا میرم دنبالشون تا کهکشون
راستی دلم چقدر پر پریه از دوریشون
اما دلم بهم میگه بازم میان بادبادکا!
| Design By : Night Skin |






